شعری زیبا از مهرداد اوستا

ر.خلیلی آی دی ایتام : Kh136r@
سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹، 11 PM

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ،پس از مدتی

 مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند ،  به هر نحوی که

اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه

 ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی

 که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار

 می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم

 حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از

ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب

 وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

حالا  شعر رو بخونید ...

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 

گوشه گيري و انزواي جوانان

ر.خلیلی آی دی ایتام : Kh136r@
شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹، 6 PM
وقتي مي خواهد صحبت كند، چهره اش گلگون شده، دست و پايش مي لرزد،  تپش قلب شديدي دارد، لكنت زبان مي گيرد و ...
در مدرسه جواب سؤالات معلم را مي داند، ولي نمي تواند در جمع صحبت كند،  وقتي حقش ضايع مي شود، نمي تواند اعتراض كند. گوشه اي مي نشيند و فقط غصه مي خورد و به جاي تلاش سكوت را ترجيح مي دهد، دوستي ندارد، چرا كه از خطر رانده شدن هراس دارد، پس بي دوست ماندن را از خطر رانده شدن از جمع ترجيح مي دهد. احساس تنهايي شديدي دارد ولي قدرت داخل شدن در جمع را ندارد و ... .
تا ميانه عمر مشغول چك و چانه زدن با خود است، كه اين دفعه حق خود را بگيرد و تا به خود مي آيد، مي بيند نصف عمرش گذشته ولي پيشرفت و موفقيتي در زندگي حاصل نكرده، در صدد جبران گذشته برمي آيد، اما ديگر توانايي و نشاط جواني را ندارد، بيش از پيش نگراني و اضطراب در وي رخنه كرده،  كنج عزلت نشسته و ... .
روان شناسان از اين نوع افراد به عنوان شخص گوشه گير ياد مي كنند و تعاريف گوناگوني از آن ارائه مي دهند، در واقع مي توان گوشه گيري را در يك جمله، تنهايي و از جمع گريزان و بيمناك بودن تعريف كرد.
كارشناسان بر اين باورند كه ادامه گوشه گيري موجب بروز انواع بيماري هاي عصبي و رواني مي شود. شخص گوشه گير چون مشكلات و خواسته هايش را نمي تواند در عالم واقع برطرف كند، شخصي تخيلي و بي هدف مي شود. در واقع  گوشه گيري اختلال رفتاري است كه زندگي عادي شخص را مختل مي كند.
براساس پژوهش ها اين امكان وجود دارد، نوجوان و جوان گوشه گير كه احساس كمبود از نظر پذيرفته شدن در جمع مي كند آن چنان در عالم خيال فرو رود كه از عالم واقع فرسنگ ها دور شده و زمينه هاي افسردگي و ... در وي پديدار شود. اين افراد براي فعاليت هاي مختلف در زندگي تلاش زيادي نمي كنند. چرا كه ارتباطات اجتماعي زيادي نداشته و با افراد در ارتباط نيستند.
دكتر رضا دولتيار روانپزشك در مورد گوشه گيري و انزواي فرد مي گويد: «از عوامل مهم گوشه گيري و انزواي فرد محيط و مسائل تربيتي و خانوادگي است. در برخي خانواده ها،  فرزند به محض اظهار نظر با انتقاد و سرزنش مواجه مي شود و جملاتي از قبيل: بچه نبايد در كار بزرگترها دخالت كند و تو برو در اتاقت بازي كن و ... كه اين رفتار موجب عدم شكوفا شدن استعدادهاي بالقوه فرد شده و در نوجواني نيز از اعتماد به نفس بالايي برخوردار نبوده و جهت بيان ديدگاه و نگرشش دچار مشكل خواهد شد. در نتيجه احتمال انزوا و گوشه گيري وي زياد خواهد بود.»
متخصصين بر اين باورند كه عوامل مؤثر در گوشه گيري افراد شامل، احساس حقارت، ناامني روحي، تكبر زياد، نابساماني خانواده و... است.
افراد مغرور و متكبر، چون احساس خودبرتر بيني دارند به مرور دايره ارتباطات و تعاملات آنان محدود شده، در نتيجه گوشه گير خواهند شد.
دكتر دولتيار مي افزايد: «ترس هاي اجتماعي يكي ديگر از عوامل مهم گوشه گيري است. برخي خانواده هاي متحجر كه رفت و آمدهاي محدودي دارند، فرزندان آنان نيز كمتر ارتباطات متقابل را تجربه مي كنند و در واقع بسياري از مهارت هاي مختلف را ياد نمي گيرند، اين افراد از اماكن شلوغ هراس خاصي دارند و با ديدن چند نفر غريبه وحشت و اضطراب عجيبي در آنان به وجود مي آيد.»
روان شناسان نيز معتقدند كه نبودن الگوي مناسب، جهت آموختن ارتباطات در خانواده از عوامل مهم گوشه گيري نوجوان و جوان است.
گاهي خانواده هايي ديده مي شوند كه به نوجوان و جوان خود ،كارهايي واگذار مي كنند كه متناسب با شرايط سني، موقعيت جسمي و روحي وي نيست، هر شخصي موفقيت در مسئوليت ها را دوست دارد و از احساس مهم بودن لذت مي برد. چنانچه از عهده مسئوليت ها و وظايف خود به دفعات برنيايد، اعتماد به نفس خود را از دست داده و زمينه گوشه گيري در وي فراهم مي شود.
حسين گل محمدي كارشناس مسائل اجتماعي مي گويد: «جامعه پذيري از فرايندهاي بسيار مهم زندگي بشري است. چنانچه اين فرآيند به نحو صحيحي صورت نگيرد، فرد در زندگي دچار مشكلات اساسي خواهد شد كه يكي از اين مشكلات، گوشه گيري است.»
وي مي افزايد: «نوجوان و جوان براي شناخت استعدادها و توانمندي هاي دروني خود بايد مجال بروز آن را داشته باشند. چه بسيار خانواده هايي كه فرصت شنيدن آن را ندارند و برخي والدين ديگر اگر فرصت هم داشته باشند، با برخي افكار سنتي يا خرافي بسياري از استعدادهاي نهفته در وجود فرزندانشان را نابود مي كنند. براي نمونه نوجواني كه به هنر و موسيقي علاقه دارد و استعداد آن را نيز دارد كه موفق شود ولي والدين اجازه ورود به عرصه موسيقي را نمي دهند، در نتيجه، گاه والدين با اين عمل زمينه گوشه گيري، عدم موفقيت و افسردگي را در فرزندانشان فراهم مي كنند.»
جواني ۱۷ ساله كه به خاطر نابساماني هاي خانواده و كمبود محبت به تنهايي روي آورده مي گويد: «از كودكي به خاطر اختلافات و درگيري هاي خانوادگي رنج مي بردم، خانه ما پيوسته محل درگيري و نزاع پدر و مادرم بود، هيچ وقت لبخندي بر لب پدر و مادرم نديدم، اگر با هم صحبتي مي كردند، به دعوا و نزاع ختم مي شد و اگر من از دلسوزي چيزي مي گفتم به شدت سركوب مي شدم، در واقع هيچ وقت از وضعيت درسي من نمي پرسيدند، از انتظارات و نيازهاي من بي خبر بودند فقط بر اين باور بودند كه با پول بچه را مي توان خوشبخت كرد. من هميشه تنها بودم،  گاه تنها همدمي كه داشتم دفترچه خاطراتم بود كه وقتي مي نوشتم سبك مي شدم.
نه دوستي دارم و نه مي توانم به كسي (حتي پدر و مادرم) اعتماد كنم. چرا كه يك بار رازي را به مادرم گفتم و با محدوديت و سرزنش بسيار مواجه شدم،  حوصله هيچ كس را ندارم و در ارتباطاتم مشكل دارم.»
مطالعات نشان مي دهد كه برخورداري از همنشيني با دوستان مناسب در نوجواني رابطه مثبتي با بسياري از شاخص هاي سلامت رواني و سازگاري اجتماعي دارد، در واقع وجود حمايت از سوي دوستان،  باعث كاهش فشارهاي رواني مي شود.
مادري كه به خاطر عدم ارتباط دختر ۱۶ ساله اش با وي بسيار نگران است مي گويد: «دخترم به قدري كمرو و گوشه گير است كه حتي مشكلات اساسي و يا بيماري خود را به من بازگو نمي كند، در ارتباط با پدر و برادرش نيز به همين ترتيب رفتار مي كند. البته از كودكي كمي آثار گوشه گيري در وي وجود داشت ولي اخيراً بسيار زياد شده، در مدرسه نيز با كسي دوست نمي شود. نمي توانم او را راضي كنم كه دوستي براي خود پيدا كند و يا ارتباطش را با من بيشتر كند، البته گمان مي كنم اين امر ناشي از ارتباطات محدود خانواده ما با ديگران باشد.»
دكتر دولتيار در ادامه مي گويد: «برخي والدين به قدري دختر خود را محجور پرورش مي دهند كه از جمع گريزان مي شود،  چنين پدر و مادري معتقدند، دختري كه خوب و نجيب باشد در جمع حرف نمي زند و اظهارنظر نمي كند. در واقع چنانچه بخواهد از حق خود دفاع كند پرو تلقي مي شود، برخي افراد متحجر بودن و عدم اعتماد به نفس و يا درون گرايي را با محجوب بودن اشتباه كرده اند، كه لازم است اين افكار و فرهنگ نادرست اصلاح شود و حضور اجتماعي فرزندان به خصوص دختران، تقويت شود و شديداً از تلقينات ناصحيح پرهيز شود.»
مريم ناصري دختر ۱۸ ساله اي كه از محدوديت ها و ممنوعيت هاي خانواده اش بسيار گله مند است و اين محدوديت ها موجب مشكلاتي اساسي در زندگي وي شده مي گويد: «زماني كه مهماني به همراه پسر يا مردي به منزل ما مي آيد، حتي اگر از خويشاوندان ما باشد، پدر و برادرم به من اجازه خروج از اتاق و احوالپرسي با آنان نمي دهند، چنانچه در جمعي باشيم حق اظهارنظر ندارم. پدرم مي گويد: دختر سنگين و نجيب كه در بين مردها حرف نمي زند. اخيراً به خاطر تضاد فكري شديدي كه پيدا كرده ام،  نمي دانم چه رفتاري داشته باشم، به قدري گوشه گير هستم كه حتي اگر تلفن زنگ بزند، گوشي را برنمي دارم. از اين وضعيت واقعاً خسته شده ام.»
محققين معتقدند كه بسياري از خانواده هاي تك فرزند و آپارتمان نشين شاغل ،فرزنداني گوشه گير دارند، چرا كه پدر و مادر فرصت رسيدگي به فرزند خود را نداشته و نوجوان ساعت ها بدون صحبت پشت ميز كامپيوتر نشسته و خود را مشغول مي كند و آنان خوشحال از اين كه فرزندي سر به راه دارند ولي اين خوشحالي مدت زيادي طول نكشيده و آنان متوجه مي شوند كه به مرور فرزندي منزوي و گوشه گير تربيت كرده اند كه اين امر عوارض و ضررهايي براي خود آنان خواهد داشت.
دكتر دولتيار مي گويد: «برخي خانواده ها فرزندشان را از همان كودكي در مجالس مختلف شركت نمي دهند، در واقع چنين فردي در جواني نيز چون حضور اجتماعي را تجربه نكرده،  بسياري از آداب و رسوم را نمي داند، نمي داند كي شوخي كند، كي جدي باشد و ...
چه بسيار آموخته هايي كه ريشه در همين مراسم و آئين ها دارد. همان گونه كه اينها تأكيد بر اجتماعي عمل كردن دارند، آشنا نمودن و شركت دادن فرزندان در تعاملات اجتماعي مختلف ضروري به نظر مي رسد.»
گل محمدي نيز در اين باره مي گويد: «شخصيت انسان در تعاملات و ارتباطات اجتماعي شكل مي گيرد. به گفته چارلز هورتن كولي جامعه شناس كه خود آينگي را مطرح مي كند يعني فرد زماني از شخصيت خود اطلاع حاصل مي كند كه خود را در آينه ديد ديگران ببيند، كه اين امر فقط در ارتباطات متقابل اجتماعي شكل مي گيرد. پس انزوا و گوشه گيري تأثيراتي جبران ناپذير در شخصيت انسان برجاي مي گذارد.»
گل محمدي ادامه مي دهد: «گوشه گيري نوجوانان و جوانان مسئله اي است كه مثل همه اختلالات رفتاري عوارض خاص خود را دارد، اما مهمترين عارضه آن كه هم گريبانگير خود فرد و هم گريبانگير جامعه مي شود عدم بروز و شكوفايي استعدادها و خلاقيت هاي نهفته در وجود نسل امروز و سوق دادن جامعه به سوي تحجر و عقب ماندگي است.»
بسياري از افراد مي كوشند تا از انتظارات و توقعات خود با فرزندشان سخن گويند. در واقع خصيصه مهم بشر نيز اين است كه نيازهاي خود را بازگو كند و در صدد برطرف كردن آن باشد، اما شخص گوشه گير نياموخته، نمي داند يا نمي خواهد كه نيازها و حوائج خود را بازگو كرده و آن را برطرف كند. اما در واقع اين والدين هستند كه بايد متوجه باشند، تنها در صورتي خواهند توانست با فرزند گوشه گير خود ارتباط برقرار كنند كه از آنچه او به آن محتاج است سخن گويند، نه از آنچه خودشان از وي انتظار دارند، در حل مشكلاتش او را ياري كنند. كم كم سعي كنند او را وارد جمع كرده و شنونده خوبي براي سخنان او باشند، با وي همدلي كرده و خود را گاه به جاي فرزند خود تصور كنند كه اگر جاي او بودند چه مي كردند، چنانكه حضرت علي(ع) مي فرمايد: «آنچه براي خود نمي پسندي براي ديگران هم مپسند.»
حضرت مسيح(ع) نيز مي فرمايد: «با ديگران آنچنان رفتار كن كه انتظار داري با تو رفتار شود.»

در دام افسوس!

ر.خلیلی آی دی ایتام : Kh136r@
چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹، 2 PM
بعد از ظهر یکی از روزهای سرد پاییزی بود و پیاده روها پر از آدم هایی که با بی تفاوتی از کنار هم می گذشتند . تند بادی که ساعتی پیش وزیدن گرفته بود، در میان شاخسارهای نیمه عریان درختان می پیچید و بر تن برگ های زرد و نارنجی راه می جست .

همه عابران در میان شال ها و یا پالتوهای ضخیمی پناه برده بودند، تا شاید اینچنین از سوز و سرمای شدید آن روز در امان باشند; همه عابران مگر . . .

مرد میانسالی که با هجوم باد، موهایش ژولیده و درهم می نمود، دل گرفته تر از آسمان به آرامی از کنار درختان لب جوی و فارغ از هیاهوی اطراف، رو به مقصدی نامعلوم درگذر بود .

بر ساحل چشمانش همنوا با ابرهای تیره آسمان نم نمی آغاز شده بود .

در آسمان صدای رعد و برق برخاست و در ذهن او همانند آن برق اتفاق های چند ساعت قبل مرور شد . . .

وقتی از بعضی دوستان شنیدم که استاد چندین ساله مان در بستر بیماری افتاده است و شاید چند روزی از زندگانیش نمانده باشد، نگران و ناراحت تصمیم گرفتم به ملاقاتش بروم تا شاید به این ترتیب کمی از حقی که بر گردنم داشت را ادا کنم .

روزی که بر بالینش نشستم از آن جذبه و نفوذی که همیشه در چشمهایش موج می زد، هیچ نمانده بود . با گذر ایام به موجودی تکیده و لاغر در بستر بیماری تبدیل شده بود .

از دیدنم خوشحال شد، ولی قدرت نگه داشتن لبخندش را حتی به مدت چند ثانیه بر لبانش نداشت . با سختی بسیاری شروع به صحبت کرد; از مباحثی می گفت که سالها در زیر لایه های گچ و روبروی تخته سیاه، رو در روی ما گفته و نوشته بود، اما اینبار با زبانی متفاوت و در مفهومی دیگر از رموز کوچک و باریکی پرده بر می داشت که شاید در کوچه پس کوچه های مباحث «دیفرانسیل » (2) هم نگفته بود، اما در حیات معنوی آدمی نقش تعیین کننده ای دارند .

از «منحنی ها» (3) و «توابعی » (4) طولانی که هر کس در زندگانیش ناگزیر است، از فراز و نشیب آن ها عبور کند، تا شاید لحظه ای در محدوده نقطه «عطفی » (5) شادی را تجربه نماید و مهمترین مصداق آن را «منحنی ها» و «خطوط شکسته » (6) چهره اش بر می شمرد .

من به سمت «نقطه صفر» (9) میل نمی کرد بلکه به یقین سوی «بی نهایتی » (10) زیبا پرواز می کردم . اگر در گیرودار «معادلات یک مجهولی » (11) و در «سیطره جبر» (12) و «احتمالات » (13) به «شیب » (14) و پرتگاه گناه آلوده نمی شدم و در «محور اصلی » (15) زندگانی معنوی گام می نهادم هیچگاه در گرداب «نامعادله ی » (16) بدون پاسخ نمی افتادم .

- پسرم! شاید در قانون «تالش » (17) «تشابه » (18) «دو مثلث » (19) به تساوی آنها بیانجامد اما بدان که در شاهراه زندگی هیچ گاه به دام تشابهات و شبهات نیفت، چرا که روزگاری چون من خواهی داشت آن روز برایم از حد شکست ها و پشت پا زدن هایش می گفت که سرانجامی جز سقوطهای توامان نداشت .

او از زوایای زندگیش پرده بر می داشت اما در پیش همچو منی غافل! ولی هر چه بود تسلای دل غمین او و تلنگری به قلب یخ زده من بود .

واگویه هایش غریب می نمود، اما مسیری از مباحثی که در دوران تحصیل برایم ابهام برانگیز بودند، تا زمانی که شکفتند و در ذهنم معنای تازه ای یافتند .

دیگر تب سخن گفتن نداشت . وقتی لبان خشکیده اش را مرطوب کردم، با زحمت کلمات دیگری را چنین بیان کرد: «پسرم! کاش در این دم آخر حداقل به تکه چوب خشکیده ای باور داشتم تا می توانستم بر آن تکیه کنم و امید داشته باشم اما افسوس که . . .»

دیگر نمی توانست صحبت کند . قطرات ریز عرق بر سرو صورتش نمایان بود و چشمانش به حالت بیهوشی کامل فرو رفته بود . نگاهش به پایین بود، نمی دانم از خجلت یا از افسوس سالیان از دست رفته، ولی هر که بود، و هر چه بود من از او مدهوش تر بودم . می رفتم اما نمی دانستم به کجا و با خود نجوا می کردم:

«لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلا انها کلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبصرون »

مرد همچنان آرام قدم بر می داشت، نه سرما به وجودش رخنه می کرد و نه از زوزه باد می هراسید و دلش همچون ستاره مغرب که در لاجورد آسمان پدیدار شده بود، درخشیدنی آغاز کرد . نوایی آشنا به گوشش می رسید:

«الله اکبر . . . اشهد ان لا اله الاالله . . . اشهد ان محمدا رسول الله . . . لا اله الا الله » گلدسته های بلندی که چراغهایی با نور سبز قد برافراشته بودند . براده های دل او را به سمت خود جذب می کرد با آنکه در ابتدای راه بی هدف و پریشان بود، اما دیگر به خوبی می دانست که چه چیزی انتظارش را می کشد . با همان چشمهای خیس و دلی که پر از بیم و امید بود، راهی ملاقات دوست شد .

© تجربیات دهه شصتی / آدرس وبلاگت یادت نره