کوچه پس کوچه
آدمی با تمام توانایی و قدرت کلام و تخیلی که داره گاه در توصیف حال و هوای خاصی که تنها در مکانها و خاطرات عزیز داره ، ناتوان میمونه. دلم عجیب هوای کوچه پس کوچه های محله ی کودکی رو کرده بود. بعد از بارش برف زیبای دو روز پیش که کلی برامون خاطره بازی داشت ، توی هوای سرد زمستانی خودمو پوشوندم و رفتیم توی محله کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، ... کوچه هایی که دیگه شباهت زیادی به گذشته نداشت . برجهای بدقواره و آپارتمانهای کوتاه و بلند و خانه های آنچنانی و .. چیز زیادی از تصاویر کودکی باقی نگذاشتند. همین طور که دستم توی جیب کاپشنش بود و به آرامی راه میرفتیم و هر نقطه رو با ذوق و حسرت نگاه میکردیم و خاطرات نوجوانی رو مرور میکردیم با خودم فکر کردم کی گفته زمین و دیوار و درخت و جوی آب و جدول سیمانی کنار خیابون و ..... حس ندارن و زنده نیستند. وقتی زیر درختای بلند چنار کنار جوی با نوای آهنگین گذر آب راه میری همون حسی در دل و وجودت زنده میشه که در 15 سالگی داشتی همون پر کشیدن پروانه ها توی دلت همون تپش قلب همون هراس دیدارهای یواشکی همون... چطور ممکنه چهل سال از اون روزها میگذره و این مچاله شدن دل و حس غریب ترس و هیجانی که اون روزها توی این کوچه ها تجربه کردم اینقدررر واضح و محسوس لبریزم کنه. انگار هر کدوم از این کوچه ها که روزگاری زمان رفتن به مدرسه با ترس و هراس از خلوتی زیاد تمام مسیرش رو میدویدیم فصلی از یک کتاب کاهی قدیمی هستن که دیگر در هیچ کتابخانه ای یافت نمیشوند. کوچه هایی با دیوارهای کاهگلی گاها فرو ریخته که امکان دزدکی چیدن گیلاسهای پیش رس صورتی و گوجه سبزهای تلخ هسته نبسته را به ما میداد . درختهایی که از بالای دیوارهای کوتاه سر به کوچه کشیده بودند زمستان برفها و قندیلهای یخ زده شیروانی حلبی روی دیوارهای کاهگلی و بهار شکوفه های سفید و صورتی که مثل حریر خیال توی جوی ها روان میشدند و بعد میوه های آویزان از شاخ های درختان که مجال رسیده شدن نداشتند و بعد برگهای زرد و نارنجی و لذت خرد شدنشان زیر گامهای بی پروا و تندمان .... شیطنت های کودکانه و عاشق شدنهای نوجوانی و شوق و اشتیاق و هیجان جوانی و .... هیچکدام هیچ شباهتی به خاطراتمان نداریم ، نه کوچه پس کوچه های کودکی ، نه ما کودکان سپیدموی خیالپرداز ، نه محله ای که حالا از ازدحام آهن و آدم جایی برای گذر نیست ... حیف ...