برفی

دانه های برف آرام و با ناز فرود می آیند و من سر به سوی آسمان میگیرم و سرما و نم دانه های برف صورتم را نوازش میدهد . اولین برف که در کودکی ام دیده‌ام را به خاطر ندارم اما یادم هست وقتی چشم‌هایم را تنگ می‌کردم و خیره می‌شدم به دوردست‌ترین نقطه آسمان تا ببینم برف‌ها دقیقا از کدام حفره آسمان پایین می‌آیند و هربار ناکام بودم.
کمی بزرگتر که شدم تصمیم گرفتم دانه‌های برف را جمع کنم. حیرت انگیز بود که برای خودشان در آسمان چرخ می‌خوردند اما همینکه من «به دست» می‌آوردمشان، تمام می‌شدند!
پرسیدم چرا برف‌ها وقتی به دست من می‌رسند «باران» می‌شوند و شنیدم: چون بدن من از برف گرم‌تر است. خیلی طاقت آوردم که دست‌هایم بدون دستکش حسابی یخ کنند اما باز هم برف‌ها آب می‌شدند.
بعدتر فهمیدم زندگی چقدر به برف شبیه است. از نقطه‌ای در دوردست فرو‌ میآید و هرچه تلاش کنی برای دیدن آن حفره که روزگار از آن بیرون می‌جهد، باز هم به نتیجه نخواهد رسید. روزها مثل دانه برف چرخ می‌خورند اما به محض آنکه می‌پنداری روزی را به دست آورده‌ای، آب می‌شود و فقط نمی مختصر از آن بر دستت یادگار می‌ماند و روز دیگری از آسمان فرو‌می‌افتد.
راه بلندی طی می‌شود تا ما یادبگیریم... البته اگر یاد بگیریم ، که زندگی «به چنگ آوردنی» نیست؛، مانند دانه‌های برف. قرار نیست چیزی در مشت های ما ذخیره شود و دقیقا آن لحظه که چیزی را در مشت می‌گیریم تمام می‌شود. آنچه بیرون از انسان است، بزرگتر از آنی‌است که توسط ما «اسیر» شود و کار ما این است که تنها تماشا کنیم.
این تماشای حیرت‌انگیز قرار است کدام میل را در وجودمان سیرآب کند؟