تجربیات دهه شصتی / آدرس وبلاگت یادت نره

مبهم  ( آدرس وبلاگتون رو یادتون نره )

باش عشق من از پیش تو نمیرم

تو اینو بدون عشقم من با تو تو بهشتم بیتو تره دو تا چشمم پس پیشم بمون
آخه من عاشق چشاتم دیوونه نگاتم مست طعم اون لباتم عاشقم بدون
عاشقم بدون هر چقدر من بچگی کردم با من مهربونی کردی
هر چقدر هم من بدی کردم بازم تو صبوری کردی
با من باش عشق من من بیتو میمیرم با من باش عشق من از پیش تو نمیرم
حقته همه جا پیش همه بد بگی از من
خیلی وقتا شده بچگی کردم من مثل یه بچه بی عقلم
آره حقته بری و رد بشی از من نمیخواد دلواپس من بشی اصلا
نمیخواد دلخوش یه خنده شی همدم
نمیخوام ببینم به خاطر بدی های من هر رو بدتر شکسته شی از غم
آره من بدم از اون اولم گفتم برو دیگه نمون از منم
توقع نداشته باش نگو من نرم آره گفتم من هنو همون احمقم
ولی تو یادم دادی عاشقی کشکی نی کارای بدم به سادگی بخشیدی
با من باش تا آخرش منم هستم با تو صبا کنارم یا به یاد من از تخت پاشو
با من باش عشق من من بیتو میمیرم با من باش عشق من از پیش تو نمیرم
قلب من واسه تو میتپه تو سینه هر روز لب پنجره سر میکنه تا تو رو ببینه
واسه من مثل پری قصه موندی اما من نفهمیدم که تو همش غم
تو تنهایی میبالی از غم بی من اما بازم
هر چقدر من بچگی کردم با من مهربونی کردی
هر چقدر هم من بدی کردم بازم تو صبوری کردی
با من باش عشق من من بیتو میمیرم
با من باش عشق من از پیش تو نمیرم

ایرج میرزا

در خاطرت مانده

آن شب که تو را کردم

از خواب خوشت بیدار؟

گفتم که بخور این را

سرخ است و پر از آب است

این سیب خودم چیدم

از آن طرف دیوار

خوردی و خوشت آمد

خنده به لبت آمد

گفتی که بکن حالا

تعریف از این دیدار

یادش همگی خوش باد

میدادی و میکردم

تو درس محبت را

من گوش به این اقرار

من عاشق و تو عاشق

گفتم که بده، دادی

وآنگاه فشردم من

دستان تو را ای یار

شب بود و نفهمیدی

در پشت تو بنشستم

تا صبح تو را کردم

هر لحظه دعا بسیار

یک لحظه نفهمیدم

آب آمد و رویت ریخت

فنجان چپه شد یک دم

از دست من بیمار

انگشت خود آوردم

کردم همگی سیخش

تا بهر تو برچینم

یک شاخه گل تبدار

در دست تو نسپرده

تو داد زدی ای وای

گفتی که بکش بیرون

از ناخن من این خار

چون پرده به بالا رفت

تو داد زدی در دم

بیرون همه روشن هست

از نور چراغ انگار

گفتم که برو آنور

برگرد و بکش پایین

از پنجره آن‌ پرده

کین نور دهد آزار

آن شب شب خوبی بود

هی کردم و هی دادی

من‌ گریه برای تو

تو عشق به این دلدار

دوستان خوب

تو رو بخدا یکم مهربون باشید

چرا آخه این همه نامهربانی

چرا اینقدر زود رنج شدین

بخاطر دو تا کلمه ساده سریع قهر می کنید

دنیا باما سر ناسازگاری داره

شما چرا با هم نوع خودت بد رفتاری می کنی

خواهشنا" همدیگر رو دوست داشته باشین

مهربون باشید

بخدا سخت نیست

نکند

نکند ﭘﻨﺠﺮﻩ‌ﺍی ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮنی ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ اس ام ﺍﺱ ﺩﺭ ﺟﺎیی ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ

ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪی ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ

ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷین‌اند

ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ میﺑﻴﻨﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ میﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ میﺩﺍﻧﻢ !

ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮ ِ ﻳﮏ ِ ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ

ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ

ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ

ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪی جعلی ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ

ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ

ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪی ﺁﺩﻡ ﻫﺎ میﺗﺮﺳﻢ

ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ !

ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪی ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ میﺑﻮﺳﻨﺪ

ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪی ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﻓﮑﺮ ِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦ ِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐ ِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ بیﺭﺣﻤﻲ

ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ ... ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ میﻓﻬﻤﻲ ...!

ﮐﺎشکی ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭی ﺑﺎﺷﺪ

ﮐﺎشکی ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭی ﺑﺎﺷﺪ

ﮐﺎشکی ﺍﺯ ﻫﻤﻪ مخفی ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩی

ﮐﺎشکی ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩی

ﮐﺎشکی ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ِ ﺍﻳﻦ ﻗﺼّﻪی ﺑﺪ

کاشکی ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ ... ﻭلی ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ ...

ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺭ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺧﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮنی ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ میﺑﻴﻨﻨﺪ..

انسانیت

یکی از ویژگی‌های انسان که با حساب‌های مادی جور در نمی‌آید تفکیک انسانیت از انسان است؛ یعنی انسان چیزی است و انسانیت چیز دیگری است و این خاص انسان است؛ زیرا هر حیوانی از صفتش انفکاک‌ناپذیر است؛ مثلاً نمی‌شود پلنگی را پیدا کنیم که صفت پلنگی و پلنگ بودن را نداشته باشد اما این امکان وجود دارد که انسان‌هایی یافت شوند که صفت انسانیت نداشته باشند و اتفاقا از این قبیل آدم‌ها به وفور یافت می‌شود. یعنی این‌که یا از صفت انسانیت دورند یا از این صفت ارزنده بی‌بهره‌اند. سر مطلب این است که:
اولاً: معیار انسانیت و آن‌چه به انسان شخصیت می‌دهد مادی و محسوس و همراه با بدن انسان نیست تا هر کسی که بدن دارد آن را داشته باشد بلکه غیر مادی و از سنخ معنویات است.
ثانیاً: این اموری که انسانیت انسان را تشکیل می‌دهند فقط به سعی خود انسان ساخته می‌شود نه به دست طبیعت، از این روست که می‌توان انسان منهای انسانیت یافت.