من تنها و تو یکتا
من آن خاموش سرگردان، اگر نام تو را خوانم
که روشن میشود راهم، دمی در سایهی معنا
تو آن نوری که در جان است، نهان اما جهانتاب
شب یلدا یا دگر شبها، دل تا سحر میشود شیدا
دلم چون موج، میغلتد به سوی ساحل آرامت
که هر کس طعم ژرفا را چشیده، میشود دریا
تو را در آفاق میجویم، نه در شعر و نثرها
تو را چون لحظهی ناب حضور، دریابم در رویا
جهان بینام تو خاموش، زمان بیعطر تو بیبو
تو چون جان در بدن جاری، منم در جمعها، تنها
به یک دیدار میارزد همه رنج ها در مسیر یار
که معنا، چشم بیناست و نگاهت هست تماشا
منم، آرام و بینام، کنار نام تو ای دوست
نه تنها از جهان رَستم، ز خود نیز، ای یکتا
شاعره : عسل ناظمی