انتظار

من چه میدانستم وقتی از کوچه های کودکی ام عبور کردم
به خیابان بیهودگی وتنهایی قدم میگذارم
وآنهمه اشتیاق برای بزرگ شدن
فقط برای رسیدن به تاریکی بود
آنهمه عشق برای سلام
برای رسیدن به خداحافظی بود
وآنهمه شتاب برای سپردن ثانیه ها
برای رسیدن به همین انتظار