نوروز دکتر علی شریعتی
و اینک به یاد آن حادثه سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟
پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز».
جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر " آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند "
خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست.
دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان - که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد - از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند.
در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود.
ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند. تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که
" مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. "
عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند.
حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است.
هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت.
انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار " یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. "
قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است.
و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم![]()
ارزش احترام به پدر و مادر
فرمود: من او (اسماعیل) را دوست داشتم، اینک (به سبب خوش رفتارى با پدرش) دوستى من با او بیشتر شد.
سپس فرمود: خواهر رضاعى رسول خدا صلىاللّهعلیهوآله نزد آن حضرت آمد.
وقتى پیامبر صلىاللّهعلیهوآله او را دید، خیلى خوشحال شد، روپوش خود را روى زمین پهن کرد و او را روى آن نشاند، سپس به او رو کرد و در حالى که لبخند بر لب داشت با او گفتوگو کرد و احترام شایانى به او نمود تا او برخاست و رفت.
سپس برادر رضاعى آن حضرت آمد.
او را نیز احترام کرد، ولى نه آنگونه که به خواهر رضاعى خود احترام نمود.
شخصى از آن حضرت پرسید: چرا آنگونه که خواهر رضاعى خود را احترام کردى، برادر رضاعى خود را احترام نکردى؟ پیامبر صلىاللّهعلیهوآله فرمودند: لانها کانت ابرّ بوالدیها منه؛ زیرا آن خواهر، بیش از آن برادر، به پدر و مادر، نیکى مىکند.![]()
خودشناسي دختران
خودشناسي دختران ( جالب و خواندنی)
البته بايد بگويم خود بخود سرو كارم بيشتر با خانمها بوده است. به نظرمي آيد كه در كار من بيشتر خانمها براي روان درماني مراجعه مي كنند تا آقايان. دليلش اين است كه خانمها از نظر احساسي با خود نزديكترند و احساسات خودشان را بيشتر مي شناسند. در موارد آسيب پذير، از نظر احساسي كمتر حالت دفاعي دارند. براي همين است كه آنها بيشتر مراجعه مي كنند.
__________________
با اين وصف، خانمها چگونه مي توانند خود را بهتر و بيشتر بشناسند؟
اول در مورد انسانها صحبت مي كنيم بعد مي رسيم به دخترها و خانمها. اصولاً براي اينكه كسي خود را بشناسد بايد ببيند كه در زندگي اش چقدر راحت، شاداب و خوشحال است. سفر خودشناسي از اينجا شروع مي شود. اگر كسي واقعاً خوشحال است و احساس رضايتمندي از زندگي اش مي كند، اين نشانه آن است كه خود را مي شناسد و خود واقعيش را زندگي مي كند و جوانب مختلف خود واقعي اش را در زندگي تجربه و ارضاء مي كند.بررسي اينكه آيا يك آدم واقعاً خوشحال است يا خير و از زندگي اش واقعاً راضي است يا نه، خود يك سوژه است. چون خيلي از افراد ممكن است به عنوان مثال احساس تفاهم با اطرافيانشان ، با جامعه شان و با خانواده و نزديكانشان را نشانه خوشحالي خود بدانند، چون پرخاشگري و دعوايي در كار نيست، اين را با خوشحالي اشتباه بگيرند. در حالي كه درخيلي از مواقع اين تفاهم به خاطر اين است كه ما تسليم شده ايم و خود واقعي مان را سركوب كرده ايم .
در اينجا ما يك خود كاذب داريم كه با كمك آن خود را با چيزهايي كه آدمها از ما مي خواهند تطبيق مي دهيم.
آيا ممكن است برعكس اين مطلب هم باشد، يعني بقيه با ما سازش كنند و ما از هر جهت احساس رضايت كنيم؟
بله ممكن است اين هم باشد، در هر صورت تشخيص اين مطلب خيلي مهم است كه ما واقعاً چقدر شاديم.
به عنوان يك متخصص مي توانيد براي اين شادي و رضايت، شاخصها و تعاريفي ارائه كنيد؟ به عنوان مثال اگر از فرد تازه ازدواج كرده اي بپرسيد آيا واقعاً را ضي هستي واو پاسخ دهد؛ بله،ممكن است بنا به دلايلي كه برايتان در حيطه حرفه اي مهم است بخواهيد او را د راين زمينه بسنجيد ، براي اين سنجش چه شاخص هايي را به كار مي گيريد؟
- اولين شاخص همين احساس رضايتمندي عميق قلبي است. يعني احساس كنيد دلتان سنگين نيست، احساس كمبود نكنيد. احساس كنيد كه از زندگي مي توانيد لذت ببريد. از زمان حال مي توانيد لذت ببريد. فقط به اميد آينده نيستيد. توانايي تفريح كردن و از اين تفريح لذت بردن را داريد. توانايي بازي كردن را داريد. توانايي داريد از ارتباطات خود احساس نزديكي و صميميت واقعي بكنيد.بتوانيد دراين دنيا با يك نفر آنقدر نزديك باشيد كه همه چيزتان را به او بگوييد و امن باشيد. حس كنيد اين آدم از مطلب سوء استفاده نخواهد كرد. احساس كنيد شما را مي پذيرد با تمام كمي ها و كاستيهايتان . يعني احساس كنيد كه كسي هست كه با او خود واقعي تان باشيد.
شاخصهاي ديگر و غير مستقيم اين است كه فردي كه احساس رضايتمند ي دارد، شبها خوب وراحت مي خوابد و صبح كه بيدار مي شود احساس مي كند خسته نيست، اشتهايش خوب است، خوابهايي كه مي بيند خوابهاي پريشان نيستند كه او را از خواب نيمه شب بيدار و ناراحت كند، خواب ترسناك و وحشت آور نمي بيند. مثلاً اين شخص ازدواج كرده، در ارتباطات فيزيكي با همسرش احساس رضايت مي كند و در اين زمينه مشكلي ندارد. اين علامتها را بايد در سنجش شادي و رضايت توجه كرد.
__________________
اگر فردي بداند كه دنبال چه چيزي است، خواسته، آرزو، نياز و يا هدفش چيست، صرف نظر از آنكه چه مقدار به آن دست يافته است، آيا خود دانستن اين هدف و خواسته، شاخصي از سلامت روان است؟
- صد در صد. نه تنها اينكه بداندچه مي خواهد و نيازهايش چيست، بلكه بايد بتواند با احساساتش درتماس باشد. بسياري از مواقع ما متوجه مي شويم كه آدمها با احساس نارضايتي، با ناراحت شدنها و كمبودهايشان درتماس نيستند.نمي دانند كه ناراحت هستند. نمي دانند كه چيزي درزندگي آنها كم است. نمي دانند كه راضي نيستند. نمي دانند كه غمگين هستند. نمي دانند كه در ترس و وحشت و ناامني هستند. نمي دانند كه در احساس حسادت و حسرت و غبطه خوردن در زندگي هاي ناكرده شان هستند.
منظور شما اين است كه همين اندازه دانستن يك مرحله خوب در خودشناسي به حساب مي آيد، يعني اينكه انسان بداند آنچه را مي خواهد و ندارد، چيست ؟
بله، بداند كه چه ندارد. اتفاقاً در اينجا يك مسئله جالب پيش مي آيد و آن در رابطه با دخترهاي فراري است. زماني كه در مركز ريحانه با آنها كارمي كرديم، مي ديديم گاهي مواقع از نظر برخوردي يا نگرشي در رابطه با اين دخترها گرايشي دربزرگسالان وجود دارد كه خود آنها مقصر و يا دچار بعضي بيماريهاي رواني شناخته مي شوند يا به طور كلي مي گويند خودشان ناسازگاربودند واين عمل را انجام دادند. من در تجربه ام با اين دخترها متوجه يك بخش سالمي از وجود آنها شدم. در واقع آن بخش سالم آنها بوده كه توانسته است تشخيص دهند اين خانواده سالم نيست و بايد خود را از اين خانواده نجات دهند.
من از اين بخش سالم استفاده مي كردم براي اينكه به آنها كمك كنم اين نقطه قوت را بشناسند وبه اين بخش در خودشان اعتقاد پيدا كنند و از اين بخش استفاده هاي ديگري در راستاي كارهاي سازنده تر داشته باشند. ازجمله اينكه د رارتباطات ديگري كه درخارج از خانه دارند مراقب خود باشند. همانطوري كه به خاطر مواظبت از خودشان بوده كه از آن پدر، عمو يا يك فرد م******************** خانواده يا فاميل فرار كرده اند.
__________________
آيا فكر نمي كنيد اين مسئله را بايد به غير از دخترها به بزرگترها و جامعه هم بباورانيم كه اين دخترها اصولاً و ذاتاً بد نيستند و اين احساس بي اعتقادي به خود و احساس بد بودن است كه آنها را به سوي رفتارهاي نامطلوب سوق مي دهد و امكان فرار مجدد را براي آنها فراهم مي آورد؟
الان صدا و سيما به نحو احسن اين كار را انجام مي دهد. اين همه تمركز روي روان شناسي و برنامه هاي روان شناختي كه تمام كانالها دارند، اصولاً فوق العاده و بي سابقه است. من كه در هيچ جاي دنيا نديده ام .البته در اين برنامه ها اگر صحبتها و سوالها عيني تر وملموس تر شوند، خيلي بهتر است . اگر مقداري درباره مسايل عاطفي ريز درون خانواده، صحبت و براي حل آنها كمك شود. مي توان برنامه هاي مفيدتري هم داشت، طوري كه سايرين هم از اين كار الگو بگيرند. اگر در برنامه هايي، خود زوج يا مجموعه خانواده در تلويزيون ظاهر و حاضر به صحبت شوند و درجلسات مشاوره زنده ( مثلاً در پشت پاراوان بدون آنكه چهره شان معلوم باشد) حرف بزنند، كمك بزرگي به خانواده هاي ديگر مي شود.
آيا شما خواسته هاي افراد را هم بررسي مي كنيد؟
مسلماً بعضي از خواسته ها، خواسته "خود" واقعي نيست؛ بلكه خواسته هاي " خودكاذب" است، مثل خواسته تاييد شدن هميشه و صد درصد از بيرون. فرد ياد گرفته كه هميشه عزت نفس خود را توسط تاييد شدن از بيرون تامين كند. اين تقصير خود او نيست كه اين طور شده . از كودكي مدام به او گفته اند كه اگر مي خواهي دختر خوبي باشي كاري را كه من مي گويم بكن .او ياد نگرفته هماني كه هست، كافي و خوب است. وقتي كودكي اين پيام را از بيرون مي گيرد كه هر جور باشد، كافي وخوب است و پدر و مادر او را دوست دارند، آن وقت دوست داشتن بي قيد و شرط را در اوايل زندگي ياواهي وتوجه و مراعات به ديگران درما رشد مي كند. __________________
آيا اين كه فرد مي خواهد هميشه از بيرون تاييد بشود، مثالي ازخود كاذب است؟
دقيقاً! خيلي وقت ها ما از بچه ها توقع بيخود داريم . مثلاً در مورد درس خواندن و نمره 20 گرفتن ؛ معلوم نيست نمره بيست خواسته چه كسي است؟ آن قدر خواسته خود بچه ها و پدر و مادرشان مخلوط شده كه معلوم نيست، اين خواسته خودشان است يا خواسته پدرو مادرشان. اين خود واقعي بعد از مدتي آنقدر دفن مي شود كه ديگر دسترسي به آن ممكن نيست.لازم است كه پدرومادرها ويژگي هاي كودكشان را كه از ديگران متفاوت است كشف كنند تا او بتواند با اين ويژگي هاي خلقي زندگي كند. آنها بايد بدانند كودكشان جدي يا شوخ طبع است ، بازيگوش يا آرام است وبه طور كلي به او فرصت بدهند همان " خود" ي را كه هست، ابراز كند.
خيلي از پدرو مادرها ازاين كه كودك خودش باشد، مي ترسند. اشتباه در تجربه "من" هيچ گاه ، اتفاق نمي افتد، مگر اين كه كودك الگو هاي بدي از پدر و مادرش گرفته باشد يا اين كه با محبت و علاقه واقعي بزرگ نشده باشد. فقط دراين صورت است كه كودك درارضاي خواسته هاي واقعي خود، به خطا مي رود.
فرق نياز واقعي و نياز كاذب چيست؟
فرد بايد وقتي كاري را انجام مي دهد، به خود نگاه كند، ببيند آيا اين كار را براي راضي نگاه داشتن پدر و مادر انجام مي دهد. اين راضي نگاه داشتن ممكن است خيلي ظريف و پنهاني و به صورت تشويق انجام شود. تشويقي كه درحقيقت تهديد است اما خيلي پنهان. مثلاً نوجوان وقتي به مادر مي گويد مي خواهد به خانه دوستش برود، ظاهراً مادر اعتراض نمي كند، ولي او متوجه مي شود كه مادر كمي غمگين مي شود و در خودش فرو مي رود. همين امرباعث احساس دلسوزي براي ما در مي شود ونوجوان به خانه دوستش نمي رود. در خانه نزد مادر مي ماند كه او تنها نباشد.
در واقع مادر به نوجوان وابسته است و اين نوجوان مي فهمد، ولي نمي تواند بيان كند او فشاري را حس مي كند، خود را ناجي مادر مي داند. اينها را فقط ما – متخصصان – مي توانيم دريك فرآيند خانواده درماني به كلام در آوريم . آنجاست كه وقتي اين مسايل رو مي شود، بچه كمي احساس درك شدن مي كند، احساس مي كند كه دردش شنيده شده است.
وقتي مادري سرد است، قهر كرده يا مثلاً ديگر جوان را تحويل نمي گيرد، اين تهديد كننده است.
گاهي نوجوان احساس مي كند كه عامل عزت نفس پدر و مادر شده است؛ به او اين گونه باورانده اند كه اگر موفق باشد، آنها بالا مي روند و اگر موفق نباشد ، باعث سرافكندگي خانواده خواهد شد. يا اگر آنها درطول زندگي موفق نشده اند، كودك بايد آن را جبران كند. تمام اين مسايل باعث مي شود كه كود ك و نوجوان از همان ابتدا ياد بگيرد كه به احساسات بيرون از خود توجه كند.
اين مسائل ازكي شروع مي شود؟
اوايل كودكي، يعني از 5-4 سالگي شروع مي شود و به همين شكل ادامه پيدا مي كند، تا آنجا كه به دختري 16-15 ساله تبديل شده، كه آن قدر روي احساس بيرون ازخود متمركز شده كه از خود كاملاً دور شده است، به طوري كه اصلاً نمي داند چه مي خواهد، "چه " و " كه " هست ، و " چه كسي" قرار است بشود؟در اين گونه موارد سناريو به اين شكل است كه معمولاً مادر زنگ مي زند و مي گويد تمام افرادي كه در آن خانواده زير يك سقف زندگي مي كنيد.
مادر ابتدا تعجب مي كند كه داستان چيست ؟ چرا همه خانواده را بايد بياورد؟ فقط دخترش مشكل دارد، او درس نمي خواند، غذايش كم شده ، افسردگي پيدا كرده و يا مثلاً از خانه فراري است يا ارتباط تلفني يا ارتباطات ديگري با پسرها دارد و از اين جور مسائل. جلسه اول مي آيند. البته پدرمعمولاً نمي آيد چون سركار است. ما همان جلسه اول چهار چوب را عوض مي كنيم يعني برچسبي را كه به فرزند خانواده خورده ( مثلا اين كه تو بيماري و ...) بر مي داريم و مي گذاريم روي كل خانواده. مثالي كه معمولاً در چنين مواقعي براي آن خانواده مي زنم ، اين است كه شما مثل يك بدني هستيد كه اين بدن سرما خورده و علامتش از يك ناحيه است، مثلاً آبريزش بيني دارد، وقتي كه بيني آب ريزش دارد، نمي گوييم كه بايد بيني را جراحي كنيم؛
در واقع بيني اشكال ندارد، كل اين مجموعه اشكال دارد.فقط بيني بيماري را نشان مي دهد و علامتي است براي مشكل . بيان اين مطلب معمولاً به دختري كه مشكل خانواده را نشان مي دهد، خيلي كمك مي كند و تشويق مي شود كه درجلسات بعدي حضور يابد.
در اين موارد معمولاً براي حل مشكلات خانواده مسووليتي به جوان مي دهيد؟
معمولاً نه، من اين كار را نمي كنم. فكر مي كنم اين مسئوليت به اندازه كافي به او داده شده واو هم اين مسئوليت را پذيرفته كه به اصطلاح بيمار خانواده بشود؛ يك قرباني كه حاضر شده خود را به عنوان شخص بيمار قرباني كند تا خانواده از مسائل دروني خود منحرف بشود. جنگ اصلي و مسئله اصلي بين پدر و مادر است. اگر اين دختر قرباني شدن را نپذيرد، اين پدرومادر با مسايل خودشان مواجه بشوند واين امر باعث نابساماني پدر و مادر مي شود و امنيت آنها را به خطر مي اندازد. معمولاً من سعي مي كنم كه فقط دختر را از اين مشكلات بيرون بكشم و اين پيغام را به او بدهم كه : " تو لازم نيست آن ها را ازمشكلات خودشان توسط مشكلات خودت منحرف كني . الان تواگر درس نمي خواني ، شايد به خاطر آن است كه مي خواهي به تو توجه كنند، ولي اين مسئله به تو و آينده ات صدمه مي زند. تو اگر واقعاً مي خواهي براي خودت زندگي كني ، درست را بخوان"
بنابراين فردي در مقطع نوجواني يا جواني مي تواند با مراجعه به يك روانكاو، شرايط خود را تغيير دهد؟
بچه هر چه سنش پايين تر باشد، كمتر مي تواند خودش اين كار را انجام دهد؛ چون هنوز از نظر عاطفي به استقلال لازم نرسيده است. به نظر مي رسد كه در سنين پايين نقش پدر و مادر با تغييراتي كه درجوعاطفي خانواده بوجود مي آورند، براي كمك به كودك بسيار مهم است. اميد ما اين است كه اين كودك بتواند پدر و مادر خود را تشويق كند كه به صورت خانوادگي درجلسات روان درماني حاضر شوند.در اينجا گفتگوي ما، با دكتر مرادي تمام شد، چون وقت ما تمام شده بود. اما هر دو مي دانستيم كه حرفهاي مهمي در مورد رشد " خود" و " شخصيت" نوجوان و جوان مانده كه بايد در فرصتي ديگر به آنها بپردازيم . با سپاس از دكتر مرادي كه دراين گفتگو شركت كردند.
راستي آيا دوست داريد از خودتان، مسائلتان، ناگفته ها ي درونتان با كسي صحبت كنيد؟ اگر مي خواهيد حرفي بزنيد يا بنويسيد، ما ميتوانيم شنونده وخواننده خوبي براي حرف هاي شما باشيم.![]()
10 خصوصیت افراد موفق و خوشحال
آگاه : افراد موفق از جدید ترین اخبار اطلاع دارند
این افراد مخاطره جو و اهل ریسک هستند
قاطع : ضرب المثل قدیمی که می گوید برای تصمیم گیری سریع باش و برای تغییر تصمیم ارام رفتار کن
عاشق یاد گیری : در کتابخانه این افراد درباره همه موضوعی کتاب یافت می شود
متعهد : این افراد خود را برای کسب نتیجه بهتر و رضایت بخش مسئول می دانند
مصر و سر سخت : در ذهن اینگونه افراد ناامیدی جایی ندارد و انها فقط تلاش کردن را می شناسند
انعطاف پذیر : افراد موفق نسبت به شرایط مختلف انعطاف پذیرند
خلاق : همه ما درای غریزه ای هستیم تا در زندگی نواوری کنیم افراد موفق به طور کامل از از این غریزه خود بهره برده اند.
معنوی : این افراد در مورد مسائل معنوی خود متعهد هستند
یاد بگیرید عذرخواهی کنید نه بهانه تراشی
تمامی ما در زندگی خطاهایی مرتکب شده ایم، ولی آیا خود شما وقتی برای اشتباهاتان مورد مواخذه قرار میگیرید، آن را میپذیرید؟ معمولاً این طور نیست! البته این مسئله چیز جدیدی نیست، چرا که با یادآوری داستان "آدم و حوا" اولین بهانه تراشی را در تاریخ بشر مییابید، وقتی خداوند به آدم دستور میدهد که اگر از آن درخت سیبی بخورد نافرمانی کرده است، و آدم سیب را میخورد و زمانی که خداوند از او میپرسد که چرا از آن درخت سیب را خورده است، آدم میگوید: "آن زنی که شما فرستاید به من سیب را داد و گفت بخور!" و بعد خداوند از حوا میپرسد که تو چرا سیب را خوردی، او پاسخ میدهد: "ابلیس مرا وادار کرد تا سیب را بخورم!"
در واقع بهانه تراشی فرار از مسئولیت است، این در حالیست که اندیشه و مسئولیت پذیری، عامل متمایز کننده ی انسان و حیوان است. انسان به عنوان اشرف مخلوقات، باید در برابر اعمال خود مسئولیت پذیر باشد.
اگر برای موفقیت ها به خود افتخار میکنیم، در مقابل، قصورات خود را نیز باید بپذیریم. اگر سر خود را مثل کبک در برف فرو کنیم، عواقب اشتباهات ما بیشتر خواهد شد. همانطور که شکسپیر میگوید:
" لازم است برای قصورات خود عذرخوهی کنید، چرا که با پنهان کردن خطاهای خود، تنها خود را بی اعتبار خواهید کرد"
بهانه تراشی، در نهایت منجر به عدم موفقیت و یک نوع عادت در زندگی میشود، و به مرور زمان ملکه ی ذهن میشود. بطور مثال، فروشنده ای که جنس خود گران میکند و یا کم فروشی میکند، وقتی با شکایت مشتریان روبرو شود، با آوردن بهانه اینکه بازار کار خراب است، تنها میخواهد بر عیب خود لاپوشی کند، در حالیکه اگر واقعیت را بگوید که هزینه تولید جنس با درآمد آن تناسب ندارد و به ضرر اوست، شاید قابل قبول تر باشد و مشتریان با صداقت او و پذیرش دلیل منطقی، دوباره از وی خرید کنند. با قبول تقصیرات و گناهانمان، میتوانیم اعمال خود را بررسی کنیم و ایرادهای زندگیمان را تشخیص دهیم و در ادامه به تکامل فکری دست یابیم.
با بهانه تراشی ها در قصوراتمان، خیلی فرصتهایی را در زندگی مثل، افزایش عزت نفس، افتخارات و اعتماد به نفس را از دست میدهیم. مسئولیت پذیری، قدرت و شایستگی ما را پرورش میدهد. با انجام تعهداتمان نسبت به اطرافیان، اعتماد خود را نزد آنها افزایش میدهیم و در نتیجه، رابطه ای مفید و دوطرفه بین خودتان و آنها ایجاد میکنید و با افزایش همکاری ها در اجتماع به درجات عالی نیل پیدا کنید.
راهکارهایی برای عذرخواهی و عدم بهانه تراشی
1- بپذیرید که در زندگی شکستها و موفقیت ها بستگی به خود شما دارد. انتخاب و روش زندگی شما است که نتایج زندگی را نمایان میسازد. یاد بگیرید از همین امروز قبول مسئولیت کنید و به دنبال بهانه ای برای شانه خالی کردن از آن نباشید. همانطور که وینستن چرچیل میگوید: "مسئولیت پذیری بهای بزرگواریست"
2- اشتباهات خود را توجیه نکنید. خیلی از ما از بیان واژه ی "معذرت خواهی" خجالت میکشیم، در مقابل سعی میکنیم بجای پذیرش آن، تنها دیگران را به اجبار توجیه کنیم، ( عذر بدتر از گناه آوردن!)، همچنین در چنین موقعیتهایی بر اعصاب خود مسلط باشید، چرا که عصبانیت، ضعف شما را نشان میدهد، و مسلمًا دیگران میگویند: "اگر واقعاً بی گناه هستید چرا عصبانی میشوید"
3- به تدریج و به دفعات، عملکرد و پیشرفت خود را بسنجید. نتیجه مسئولیت پذیری خود را هر بار در ذهن خود مرور کنید و مزایای آن را در مقابل روش قبلی خود که همان بهانه تراشی بوده، مقایسه کنید.
4- مهم ترین گام این است که عذرخواهی کنید و از آن درس عبرت بگیرید تا دیگر اشتباه خود را تکرار نکنید.
5- بذرهای موفقیت را به ترتیب زیر در مزرعه زندگی خود بکارید:
گام اول: صبوری، خوشبینی، مقاومت،
گام دوم: نابودی بهانه تراشی، انتقاد و عیب جویی
گام سوم: مسئولیت پذیری، معتمد بودن، مصمم بودن
گام چهارم: در موقعیت های حساس زندگی، انعطاف پذیرباشید، همواره لبخند بر لب و با اطمینان و قوت قلب پیش بروید.
چگونه اعتماد به نفس خود را تقویت کنید؟
چند روشی که برای تقویت اعتماد به نفس مفید است را در این مطلب برای شما ارائه می دهیم .
بررسی اخیر توسط دانشگاه ایالتی اوهایو نشان داده صاف نشستن به طور چشم گیری بر اعتماد به نفس فرد تاثیر می گذارد.
۲ - به نکات مثبت توجه کنید؛
رو به روی یک آینه قدی بایستید و به ویژگی های مثبتی که دوست دارید اشاره کنید. ویژگی های جسمی ( چشم، لب، مو، پا، خنده و ... ) و شیوه پوشش (آرایش مو، لباس، طرز ایستادن و نشستن، آرایش، کفش و ... ) را در نظر بگیرید.
برندگان و بازندگان!
بازنده، هميشه «آنقدر گرفتار» است که نمي تواند به کارهاي ضروري بپردازد.
وقتي برنده اي مرتکب اشتباه مي شود، مي گويد «اشتباه کردم»وقتي بازنده اي مرتکب اشتباه مي شود، مي گويد «تقصير من نبود»
برنده، مي داند به خاطر چه چيزي پيکارکند، و بر سر چه چيزي توافق و سازش نمايد.بازنده، آن جا که نبايد سازش مي کند، و به خاطر چيزي که ارزش ندارد، مبارزه مي کند.
برنده، با جبران اشتباهش تأسف و پشيماني خود را نشان مي دهد.بازنده، مي گويد «متأسفم»، اما در آينده اشتباه خود را تکرار مي کند.
برنده، گوش مي دهد.بازنده، فقط منتظر رسيدن نوبت خود، براي حرف زدن است.
برنده مي گويد: «بايد راه بهتري هم وجود داشته باشد»بازنده مي گويد: «تا بوده همين بوده و تا هست همين است»
برنده، به افراد برتر از خود احترام مي گذارد، و سعي مي کند تا از آنان چيزي بياموزد.بازنده، از افراد برتر از خود نفرت داشته، و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است.
برنده، گام هاي متعادلي دارد.بازنده، دو نوع سرعت دارد، يا خيلي تند و يا خيلي کند.
برنده، مي داند که گاهي اوقات پيروزي به بهاي بسيار گراني بدست مي آيد.بازنده، بسيار مشتاق برنده شدن است، در جايي که نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.
برنده، مشکلي بزرگ را انتخاب مي کند، و آن را به اجزاي کوچکتر تفکيک مي کند، تا حل آن آسان گردد.بازنده، مشکلات کوچک را آنچنان به هم مي آميزد، که ديگر قابل حل شدن نيستند.
برنده، از اشتباهات خود درس مي گيرد.بازنده، از ترس مرتکب شدن اشتباه، ياد گرفته که اقدام به هيچ کاري نکند.
بازنده، شکست هاي خود را ناشي از تبعيض يا سياست مي داند.برنده، ترجيح مي دهد که خود را مسئول شکست هايش بداند، و نه ديگران را.
بازنده، به قضا و قدر اعتقاد دارد.برنده، معتقد است، ما با کارهاي درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين مي کنيم.
برنده،سعيميکند رفتارهاي خود را براساس نتايج آنها قضاوتکند، ورفتارهاي ديگران را، براساس قصدونيت آنها ارزيابي کند.بازنده، رفتارهاي خود را بر اساس قصد و نيت خويش و رفتارهاي ديگران را بر اساس نتايج آنها ارزيابي مي کند.
برنده، پس از بيان نکته اصلي مورد نظرش، لب از سخن فرو مي بندد.بازنده، آنقدر به صحبت ادامه مي دهد، که نکته اصلي را فراموش مي کند.
برنده، حتي زماني که ديگران وي را به عنوان يک خبره مي شناسند، مي داند که هنوز خيلي چيزها را نمي داند.بازنده، مي خواهد که ديگران او را يک خبره بدانند، و اين نکته که « بسيار کم مي دانم» را هنوز نياموخته است.
منتخب از کتاب «برندگان و بازندگان» نوشته «سيدني جي. هريس